صدای تنهایی در کوچه پس کوچه های دلت به گوش می رسد
دلت در جستجوی کدامین واژه اینچنین پژمرد
که حکایت غریب بودن حرفها را به رخ آدمای سرد قصه ها کشید
تنهایی عشق در واژه های نامحسوس دلت سروده می شود
می گویی دلت آشنای سادگی عشق است
ولی عشق را در بدعهدی حادثه وفا شکست
در آن هنگام که خسته از سایه ها هستی
دلت تنگ سادگی و پاکی می شوی
آن هنگام تنهایی عشق در سکوت دلگیر زمانه اشک حسرت می ریزد
اشک آبی عشق در تنهایی چشمان غروب سکوت سروده می شود
غروب سکوت، تنها یادگار جاده هایی است
که اشک آبی عشق در آن نشان است .
ولی حاصل من ، تو واژه غریب عشق است
که رسم بی وفایی را بر دل می زند
اشک آبی عشق در تنهایی چشمان غروب سکوت
محو بی وفایی دلت می شود
و نامش در غروب سکوت تنها یادگار
عاشقای غریب راه می شود
ری را
|